ذبيح الله صفا
1357
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
شنيدن خبر مرگ همگنان جويا * بس است بهر دل زنده گوشمال دگر * دل عاشق ز فغان سير نگردد هرگز * جرس از ناله گلوگير نگردد هرگز راستان هيچگه از عزم پشيمان نشوند * بىرسيدن بنشان تير نگردد هرگز لذت گريه نه هر تيرهدلى دريابد * آب در ديدهء زنجير نگردد هرگز نرود از دل جويا هوس لعل لبش * چشم پيمانه ز مى سير نگردد هرگز * دل بعشق از بستگى وامىشود غمگين مباش * عاقبت اين قطره دريا مىشود غمگين مباش در حصول مدعا بىتابيى در كار نيست * گر نشد امروز فردا مىشود غمگين مباش عيش خود را تلخ از زهراب نوميدى مكن * كام دل آخر مهيا مىشود غمگين مباش گر نشد كام دلت حاصل مشو در اضطراب * صبر در كار است جويا مىشود غمگين مباش * هرگز نبود غير توام آرزوى دل * يا رب تهى مباد ازين مى سبوى دل جز غنچهيى كه مىشكفد از نسيم صبح * از كس نديدهايم درين باغ روى دل تا خنجر ترا لب زخم دلم مكيد * آمد مرا ز فيض تو آبى بجوى دل تا با خودى ز حضرت دل دور ماندهاى * از خود برون خرام پى جستجوى دل * ما خاك ره جلوهء آن سرو روانيم * دلداده و جانباختهاش از دل و جانيم از سيل سرابست خطر خانهء ما را * چون نقش قدم بر حذر از ريگ روانيم رفتند عزيزان و چو نقش پى سالك * ما خاكنشين از پى آن راهروانيم رفتيم ببال نگه از خويش چو شبنم * تا بر رخ خورشيدمثالش نگرانيم هرگز سر تسليم ز فتراك نپيچيم * ما حلقهبگوشان خم زلف بتانيم در بند گرفتارى دلهاست شب و روز * تا بندهء آزادى آن سرو روانيم در روز مجوييد ز جويا سخن عشق * شبها همه شب شمعصفت چربزبانيم * نهانى در حجاب زندگانى * برون آى از نقاب زندگانى